|
نگاهی آشنا به یاس کردم ...تو را در برگ گل احساس کردم...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقی را پاس کردم
کسی در می خواند تو را تا اوج می خواهم برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم ،دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم تو هستی در وجود من، تو را هرگز نمی رانم.
فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم
از غصه اين درد ندانم چه كنم يا هست پناهي و ندانم چه كنم؟ وز دل بيمارم هر دم تا ز سحر ز شوق روي بي تابت چه كنم؟ چشم من شرم باد ، ز تو نظري با دل عشاق خويش ز دوريت چه كنم ؟ گرچه وصال آغازگر روياي ما بود با مرگت زين سر آغاز چه كنم ؟
مي خواستم برايت هديه اي بفرستم نسیم گفت مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم باران گفت مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را پاک کنم ناگهان قلبم گفت مرا بفرست نا دوستش داشته باشم و تو همه وجودم شدي
در سرزمین عشق رشته کوهی است به نام صفا که این رشته کوه آبرفتی دارد به نام وفا و این آبرفت به پیچی می رسد به نام وداع به امید اینکه هرگز به این پیچ نرسیم.
افسوس آن زمان كه باید دوست بداریم كوتاهی می كنیم
آن زمان كه دوستمان دارند لجبازی می كنیم
وبرای آنجه ازدست رفته آه می كشیم
( افسوس )

|